جزئیات تازه از یک مشت کپی کار - تاریخ: 1405/4/29 ساعت: 5:10
یک مشت کپی کار اگر به دنبال اطلاعات دقیق درباره «یک مشت کپی کار» هستید، در ادامه این مطلب تازه‌ترین اطلاعات، جزئیات و نکات مهم این موضوع را مشاهده خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطا...
طعم باران و بوی مه؛ روایت کامل - تاریخ: 1405/4/29 ساعت: 5:10
طعم باران و بوی مه اگر قصد دارید از آخرین وضعیت «طعم باران و بوی مه» مطلع شوید، این گزارش مهم‌ترین اطلاعات منتشر شده را در اختیار شما قرار می‌دهد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. به...
طعم باران و بوی مه - تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 23:34
[unable to retrieve full-text content]به اینجا که سر می زنم قلبم مچاله می شه من دستامو توی این صفحه جا گذاشتم،گوشه ی دامن من هنوز به اینجا سنجاقه.
یک مشت کپی کار - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 4:25
اینجا هنوز اونقدر متروک نشده که بخواین اینطور ازش دزدی کنین!من حسنامxa0و اینجا بنای من بودبنای بی حواس من.جایی که از تیر ۹۱ تا مرداد ۹۸ کلمات منو در خودش جا داد.من اینجا یاد گرفتم خودسانسور نباشم از خود
در دل بهار - تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 9:52
./دیشب از سفر برگشتیم، کلوچه توی اتاق زایمان کرده بود بچه ها به همدیگر تکیه داده بودند ...چند زندگی کوچک/. xa0 ./امروز دختر همسایه خرگوش نیمه جانش را آورده بود xa0با اشک درخواست می کرد فکری به حالش کنیم، تا شب دوام نیاورد...یک مرگ تازه/.
به قدر یک نسیم،کوتاه! - تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 9:52
xa0 -شادی چرا آفریده شد، وقتی اینقدر مستعد غمگین شدنیم؟ xa0 xa0
از موهایش بگویم - تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 9:52
xa0با شعار من می توانم من می توانم قیچی و شانه و موزر را دست گرفتم و عینهو ماشین چمن زنی خرت و خرت هر چه بود زدم،بار اولی بود که موزر دست می گرفتم و لرزش مداومش روی اعصابم بود،از آن گذشته تا به حال هیچ
از شوک چیزی که نمیدونم - تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 9:52
چند سال پیش یه فیلم می دیدمxa0 که یه موجودات عجیبی توی آب به شخصیت داستان حمله کرده بودنxa0 میون اون شلوغی و حمله و اضطراب یه چیزی منفجر میشه وxa0 همه ی اون موجودات واسه چند لحظه توی اغما و شوک خشکشونxa0 می زنه ... من الان اونجوریم ...یعنی هممون اونجوریمxa0 خشکمون زده،ولی کاری هم نمی کنیم نه فرار نه...
پیرزنا - تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 9:52
میگه:کی دیگه به مننگاه می کنه؟مگه دختر چهارده ساله م؟نگاهشxa0می کنم که با چین و چروکای عمیقش هم زیباس میگم شما از دخترای چهارده ساله خوشکلتری...از ته دل می خنده و میگه نه بابا!ولی ته چشماش برق می زنه و این برقو دوست دارم ... xa0 پ.ن:مردم به توجه و تعریف احتیاج دارن،بخیل نباشین:) xa0
یکجور گرما یکجور انس - تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 9:52
./دلم بلبل می خواهد بلبل خرماxa0 بنشیند روی شانه امxa0 قایم شود بین موهام/. xa0 xa0
چند تا عدد - تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 9:52
من همیشه دختری بودم با نظم خاصی در افکار و عوالم درونی و شلختگی و بی حواسی بیرونی.وقتی چهارده ساله بودم فکر می کردم هجده سالگی چقدر می تواند سن با وقار و زیبایی باشد،اصلا دخترهای هجده ساله به نظرم چقد
زندگی برای ما - تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 9:52
۱/این سه روز آمدند و رفتند...با من و تویی که آدم خیابانگردی نبودیم اما همه یشان را پیاده رفتیم خندیدیم و لذت بردیم . xa0 ۲/من این حرف ها را با تو نمی گویم اما دلم برای سبزی کاشتن توی باغچه ی خانه یمان لک می زند،برای آب دادن صبح به صبح گلدان ها برای آرامش بعدازظهر و آفتاب پهن شده کف اتاق ... xa0 ۳/من...
همینا - تاریخ: 1396/12/8 ساعت: 14:12
1/می توانید تصورش را بکنید؟آن شب من یک ملکه بودم با لباس سفید بلند،توری که پشت سرم کشیده می شد و تاج کوچک و براقی روی سرم.مهمان هایی که از صمیم قلب دوستشان داشتم و شاهزاده ای دست در جیب و خجول که با چشم های درخشان نگاهم می کرد .یک مهمانی کوچک و خودمانی،رقص ها و گل ها و هل هله ها ...همه اش برای ما بو...
حتی خود بلاگفا یه روز اینجا رو تخته می کنه - تاریخ: 1396/12/8 ساعت: 14:12
هر چی بیشتر می گذره هر چی بقیه از اینجا میرن،حتی قدیمیا من دلم می خواد بیشتر اینجا بمونم. نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند ۱۳۹۶ساعت 0:27 توسط حَسنا| Let's block ads! (Why?)
بگذار گنجشک ها برایمان بخوانند - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 16:21
گاهی خودم را در آینه نگاه می کنم ،مثل تمام سال هایی که گه گاه به چشم هایم در آینه زل زده ام و از خودم پرسیده ام که آیا با تمام وجود شاد هستم یا غمی پیچک وار تمامم را گرفته ؟ آرام آرام از بهت و پریشانی این چند سال اخیر بیرون آمده ام از نگاه های مات و خیره ی پشت پنجره خبری نیست .باران دلگیرم نمی کند و...
شبیه به صدایی که می پیچد می پیچد - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 16:21
صبح ،تاکسی ،ده پله که بالا می روم ،دسته کلید،شیر کاکائو ،ظهر ،دسته کلید ،ده پله که پایین می آیم ،تاکسی و تکرار دوباره ی تمام کارهای خرده ریزی که این بین انجام می دهم در فاصله ی زمانی بعدازظهر تا شب ریتم منظم کسل کننده ای به روزهایم داده.و بدتر از آن عادت به این تکرار است که کم کم حافظه ام را رو به ز...
هر روز نزدیکتر - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 16:21
دارم به تاهل نزدیک می شوم .تاهل ،تعهد و تمام مراسم گیج کننده و شیرین این بین .من به مردی متعهد می شوم که قرار است دست هایم را بگیرد و در خوشی ها و ناخوشی ها در کنارم باقی بماند .ما قسم می خوریم که در متشنج ترین لحظات زندگیمان به یاد بیاوریم که چطور لبخند یکدیگر را دوست داشتیم و برای پدیدار شدن این ا...
از طرفی به مصمم بودنش حسودی هم می کردم - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 16:21
قرار نبود کسی با حرکات ژانگولری و بازوهای پف کرده مخم را بزند ،جزوه هایم در هیچ کدام از راهرو های دانشگاه نریخت و از شعر خواندن توی کافه و بوی قهوه و این سوسول بازی ها هم خبری نبود .تمام مدت آنجا مرد سر به زیر و آرامی نشسته بود که تصمیمش را گرفته بود و روی انتخابش ثابت قدم بود .در عوض من از همان روز...
همین - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 16:21
بی تابم ،بی قرارم .حالا نه اینجا خانه ی من است نه آنجا ،پا در هوا مانده ام و سعی می کنم چاره ای برای این بی قراری ها پیدا کنم .گاهی با کتاب گاهی با داستان ها و گاهی با شعر نوشته شده در شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 0:46 توسط حَسنا
همین - تاریخ: 1396/5/18 ساعت: 8:20
بی تابم ،بی قرارم .حالا نه اینجا خانه ی من است نه آنجا ،پا در هوا مانده ام و سعی می کنم چاره ای برای این بی قراری ها پیدا کنم .گاهی با کتاب گاهی با داستان ها و گاهی با شعر xa0 xa0 xa0 نوشته شده در شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 0:46 توسط حَسنا