تیر ِ داغ - تاریخ: 1396/5/18 ساعت: 8:20
تیر ِ داغ 1/از وقتی مامان با گربه های حیاط دوست شد و دستی شان کرد دیگر نتوانستیم در حیاط و یا بالای پشت بام بخوابیم .پشه بند گذاشتن و کشیدن حصار دورو برمان هم فایده ای نداشت و گربه ها به هر ترفندی بود راهی پیدا می کردند تا شب را کنار ما -یا بهتر بگویم بغل گوش ما-صبح کنند.رخت خوابی تک نفره را تصور کن
هر دفعه یک سنگ می افتد - تاریخ: 1396/5/18 ساعت: 8:20
آدم ها با روابطشان ،قهر و آشتی ها ،حسادت ها و کینه ها و دوست داشتن هایشان تو را احاطه می کنند .مثل خیابان شلوغی که اگر قواعد عبور از آن را ندانی با جثه های سنگین ونامرئی برخورد خواهی کرد.قبلترها برای عبور از میان آدم ها و شلوغی هایشان جسورتر و بی پرواتر بودم .اما حالا آنقدرها هم حوصله ی وصله پینه کر
از طرفی به مصمم بودنش حسودی هم می کردم - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 7:17
از طرفی به مصمم بودنش حسودی هم می کردم قرار نبود کسی با حرکات ژانگولری و بازوهای پف کرده مخم را بزند ،جزوه هایم در هیچ کدام از راهرو های دانشگاه نریخت و از شعر خواندن توی کافه و بوی قهوه و این سوسول بازی ها هم خبری نبود .تمام مدت آنجا مرد سر به زیر و آرامی نشسته بود که تصمیمش را گرفته بود و روی انتخ
بگذار گنجشک ها برایمان بخوانند - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 0:37
گاهی خودم را در آینه نگاه می کنم ،مثل تمام سال هایی که گه گاه به چشم هایم در آینه زل زده ام و از خودم پرسیده ام که آیا با تمام وجود شاد هستم یا غمی پیچک وار تمامم را گرفته ؟ آرام آرام از بهت و پریشانی این چند سال اخیر بیرون آمده ام از نگاه های مات و خیره ی پشت پنجره خبری نیست .باران دلگیرم نمی کند و
شبیه به صدایی که می پیچد می پیچد - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 0:37
صبح ،تاکسی ،ده پله که بالا می روم ،دسته کلید،شیر کاکائو ،ظهر ،دسته کلید ،ده پله که پایین می آیم ،تاکسی و تکرار دوباره ی تمام کارهای خرده ریزی که این بین انجام می دهم در فاصله ی زمانی بعدازظهر تا شب ریتم منظم کسل کننده ای به روزهایم داده.و بدتر از آن عادت به این تکرار است که کم کم حافظه ام را رو به ز
مثل یک بوته ی بابونه - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 0:37
چلچله از روزهای نو بگو از بهاری که در رگ های شاخه های عریانِ درختان خفته است...
ما در اسارت ساختمان های بی پنجره ایم . - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 0:37
هشت ماه بعدازظهرها را مشغول کار بودم .بی پنجره یا دربی که غروب آفتاب را نشانم بدهد .وقتی به محل کارم می رسیدم آفتاب نزدیک کوه ها بود و وقتی بیرون می زدم ستاره ها آسمان را گرفته بودند .به جز روزی که حالم بد بود و بعدازظهر را نرفتم سر کار هیچ بعدازظهر دیگری توی خیابان ،خانه ،کافه یا هر جای دیگری نبود
آخرین شب کار من! - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 0:37
توی تاکسی حسی داشتم مثل کشیده شدن به دو جانب ! یک جانب دلتنگیم برای مکان و آدمایی بود که یک سال رو هر روز باهاشون گذروندم باهاشون خندیدم ازشون دلخور شدم حرف زدیم غصه خوردیم شاد بودیم گله کردیم و یک جانب خوشحالیم برای زمان و ساعت هایی بود که می تونستم به این تن خسته استراحت بدم و در تملک خودم باشم .
هر روز نزدیکتر - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 0:37
هر روز نزدیکتر دارم به تاهل نزدیک می شوم .تاهل ،تعهد و تمام مراسم گیج کننده و شیرین این بین .من به مردی متعهد می شوم که قرار است دست هایم را بگیرد و در خوشی ها و ناخوشی ها در کنارم باقی بماند .ما قسم می خوریم که در متشنج ترین لحظات زندگیمان به یاد بیاوریم که چطور لبخند یکدیگر را دوست داشتیم و برای پ
همینقدر ساده - تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 17:07
یکجایی آدمی عادت می کند به سکوت به اینکه با کلمات رفیق نباشد .
بهار است و خرداد نزدیک - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 20:50
در آستانه ی خرداد ایستاده ام در مسیر بادها کلمات با من بیگانه اند ذهنم خالی قلبم لبالب از بودن ها و خواستن های مدام زندگی آرام این روزهای من سلام ...
رفیق دسته دار - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 20:50
چند سالی ست عینکی هستم ! خدای من چه جمله ی نفرت انگیزی ،نه اینکه عینکی بودن نفرت انگیز باشد فقط فکر کردن به اینکه حالا بعد از چند سال عینک ،این شئ دوست نداشتنی یکی از اجزاء اصلی صورت من است کمی برایم دردناک است .همه چیز از تار بودن کلمات روی تخته ی سفید دبیرستان شروع شد اما جدی نبود و هنوز به عنوان ...
کلمه هایی که گم می کنم - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 20:50
می گوید بَشاشی و آرام ... لبخند زده ام لابد بعد از شنیدنش و نگفته ام که آرام شده ام و کم حرف که حرف هایم را ،کلماتم را گم کرده ام در روزهای گرمی که خیابان ها را برای دیدن چشم هایت طی می کنم ...
احساسات چندگانه - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 20:50
1/انتظار هلاک کننده ی این چند ماه ! هیچ چیز دیگری به یاد ندارم به جز این انتظار ...انتظار برای شرایط بهتر ،انتظار برای دلمشغولی های بیشتر ،انتظار برای به دست آوردن زمان ،فرصت ،وقت.دلم مسافرت می خواهد و یک جاده ی دو ردیف درخت و یک شلوار گله گشاد ،که جیب های بزرگ داشته باشد و بشود ساعت ها دست در جیب ر...
بگذار آدم گفتن ها باشم - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 20:50
حرف های زیادی ست برای گفتن .اتفاقاتی که از روزهایمان گذشته لحظه هایی که شاد بودیم آواز خوانده ایم ،رقصیده ایم .روزهای بی فروغ و دردناکی که جای خالی دست ها ،چشم ها و صدای نزدیک ترین انسان زندگیمان در دست ها ،چشم ها و صدای ما هویداست .باید از تمامشان نوشت .از روزهای خوش بهاری که برایش شعر سرودیم و سبز...
:) - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 20:50
داستان ها به تو حسی از کامل بودن می دهند وقتی هیچ چیز در زندگیت کامل نیست ... سالار عبده
دست هایت - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 20:50
از دور می بینمت و به تنهاییت فکر می کنم ،به تنهایی خود خواسته ات ،به صبح هایی که چای می نوشی به شب هایی که لیوان خالی از صبح مانده را داخل سینک هل می دهی ،به دسته کلیدت به لحظه هایی که به خانه ی کوچک و آبی رنگی که ساعت ها از حضور زنده ی شخصی خالی ست برمیگردی ،به کاکتوسی که روی میز عسلی آن گوشه جا ما...
رزهای خشکیده در گلدان - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 20:50
./ دلم آشوب بود به دست های تو فکر می کردم و به لمسِ زبری ِصورت ِمردانه ات... /.
بوی غربت می آید - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 20:50
پاییز شبیه به هاله ای سیال و سنگین ذرات هوا را پر می کند آرام آرام

برچسب‌های مرتبط

بهار است و سامان | بهار است و هنگام گل چیدن من | بهار است و هنگام گشت | بهار است و هنگام گشت دانلود | بهار است و | هنگام بهار است و جهان | هوا هوای بهار است و باده | هوا هوای بهار است و | وقت بهار است خیز | کلمه هایی که ص دارند