
طعم باران و بوی مه اگر قصد دارید از آخرین وضعیت «طعم باران و بوی مه» مطلع شوید، این گزارش مهمترین اطلاعات منتشر شده را در اختیار شما قرار میدهد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. به اینجا که سر می زنم قلبم مچاله می شه من دستامو توی این صفحه جا گذاشتم،گوشه ی دامن من هنوز به اینجا سنجاقه....
ادامه مطلب
به اینجا که سر می زنم قلبم مچاله می شه من دستامو توی این صفحه جا گذاشتم،گوشه ی دامن من هنوز به اینجا سنجاقه....
ادامه مطلب
۱/این سه روز آمدند و رفتند...با من و تویی که آدم خیابانگردی نبودیم اما همه یشان را پیاده رفتیم خندیدیم و لذت بردیم . ۲/من این حرف ها را با تو نمی گویم اما دلم برای سبزی کاشتن توی باغچه ی خانه یمان لک می زند،برای آب دادن صبح به صبح گلدان ها برای آرامش بعدازظهر و آفتاب پهن شده کف اتاق ... ۳/من هر شب از میان هزاران چراغ زرد و نارنجی عبور می کنم،تمام خستگیم را می گذارم توی تاکسی و به این فکر می کنم که یک روز تمامشان تمام می شوند.تمام این اضطراب و پریشانی ......
ادامه مطلب
گاهی خودم را در آینه نگاه می کنم ،مثل تمام سال هایی که گه گاه به چشم هایم در آینه زل زده ام و از خودم پرسیده ام که آیا با تمام وجود شاد هستم یا غمی پیچک وار تمامم را گرفته ؟ آرام آرام از بهت و پریشانی این چند سال اخیر بیرون آمده ام از نگاه های مات و خیره ی پشت پنجره خبری نیست .باران دلگیرم نمی کند و شب های مهتابی بین نور آبی رنگ ماه خیالپردازی می کنم.فارغ التحصیل شده ام ،کاری دارم که در آن بیشترین...
ادامه مطلب
گاهی خودم را در آینه نگاه می کنم ،مثل تمام سال هایی که گه گاه به چشم هایم در آینه زل زده ام و از خودم پرسیده ام که آیا با تمام وجود شاد هستم یا غمی پیچک وار تمامم را گرفته ؟ آرام آرام از بهت و پریشانی این چند سال اخیر بیرون آمده ام از نگاه های مات و خیره ی پشت پنجره خبری نیست .باران دلگیرم نمی کند و...
ادامه مطلب
چند سالی ست عینکی هستم ! خدای من چه جمله ی نفرت انگیزی ،نه اینکه عینکی بودن نفرت انگیز باشد فقط فکر کردن به اینکه حالا بعد از چند سال عینک ،این شئ دوست نداشتنی یکی از اجزاء اصلی صورت من است کمی برایم دردناک است .همه چیز از تار بودن کلمات روی تخته ی سفید دبیرستان شروع شد اما جدی نبود و هنوز به عنوان یکی از واجبات زندگی روزمره پدیرفته نشده بود .این جریان با ندیدن شماره ی اتوبوس و جا ماندن های صبح به صبح و خوردن گاه و بیگاهم به کاپوت ماشین های پارک شده ادامه پیدا کرد تا باورم بشود که من یک انسانم با چشم های ضعیف نه یک جن افسانه ای که می تواند شب تا صبح پای کامپ...
ادامه مطلب
از دور می بینمت و به تنهاییت فکر می کنم ،به تنهایی خود خواسته ات ،به صبح هایی که چای می نوشی به شب هایی که لیوان خالی از صبح مانده را داخل سینک هل می دهی ،به دسته کلیدت به لحظه هایی که به خانه ی کوچک و آبی رنگی که ساعت ها از حضور زنده ی شخصی خالی ست برمیگردی ،به کاکتوسی که روی میز عسلی آن گوشه جا ماند ،به چراغ های خاموش به پرده های کشیده ... راستش را بگو ،با این حجم نفسگیر تهی چه می کنی ؟ ...
ادامه مطلب