
چند سالی ست عینکی هستم ! خدای من چه جمله ی نفرت انگیزی ،نه اینکه عینکی بودن نفرت انگیز باشد فقط فکر کردن به اینکه حالا بعد از چند سال عینک ،این شئ دوست نداشتنی یکی از اجزاء اصلی صورت من است کمی برایم دردناک است .همه چیز از تار بودن کلمات روی تخته ی سفید دبیرستان شروع شد اما جدی نبود و هنوز به عنوان یکی از واجبات زندگی روزمره پدیرفته نشده بود .این جریان با ندیدن شماره ی اتوبوس و جا ماندن های صبح به صبح و خوردن گاه و بیگاهم به کاپوت ماشین های پارک شده ادامه پیدا کرد تا باورم بشود که من یک انسانم با چشم های ضعیف نه یک جن افسانه ای که می تواند شب تا صبح پای کامپ...
ادامه مطلب
از دور می بینمت و به تنهاییت فکر می کنم ،به تنهایی خود خواسته ات ،به صبح هایی که چای می نوشی به شب هایی که لیوان خالی از صبح مانده را داخل سینک هل می دهی ،به دسته کلیدت به لحظه هایی که به خانه ی کوچک و آبی رنگی که ساعت ها از حضور زنده ی شخصی خالی ست برمیگردی ،به کاکتوسی که روی میز عسلی آن گوشه جا ماند ،به چراغ های خاموش به پرده های کشیده ... راستش را بگو ،با این حجم نفسگیر تهی چه می کنی ؟ ...
ادامه مطلب