بنای بی حواس من

متن مرتبط با «دستهایت را به من بسپار» در سایت بنای بی حواس من نوشته شده است

طعم باران و بوی مه؛ روایت کامل

  • نیلوبلاگ

    طعم باران و بوی مه اگر قصد دارید از آخرین وضعیت «طعم باران و بوی مه» مطلع شوید، این گزارش مهم‌ترین اطلاعات منتشر شده را در اختیار شما قرار می‌دهد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. به اینجا که سر می زنم قلبم مچاله می شه من دستامو توی این صفحه جا گذاشتم،گوشه ی دامن من هنوز به اینجا سنجاقه‌....

    ادامه مطلب
  • طعم باران و بوی مه

  • نیلوبلاگ

    به اینجا که سر می زنم قلبم مچاله می شه من دستامو توی این صفحه جا گذاشتم،گوشه ی دامن من هنوز به اینجا سنجاقه....

    ادامه مطلب
  • در دل بهار

  • نیلوبلاگ

    ./دیشب از سفر برگشتیم، کلوچه توی اتاق زایمان کرده بود بچه ها به همدیگر تکیه داده بودند ...چند زندگی کوچک/. ./امروز دختر همسایه خرگوش نیمه جانش را آورده بود با اشک درخواست می کرد فکری به حالش کنیم، تا شب دوام نیاورد...یک مرگ تازه/....

    ادامه مطلب
  • به قدر یک نسیم،کوتاه!

  • نیلوبلاگ

    -شادی چرا آفریده شد، وقتی اینقدر مستعد غمگین شدنیم؟ ...

    ادامه مطلب
  • زندگی برای ما

  • نیلوبلاگ

    ۱/این سه روز آمدند و رفتند...با من و تویی که آدم خیابانگردی نبودیم اما همه یشان را پیاده رفتیم خندیدیم و لذت بردیم . ۲/من این حرف ها را با تو نمی گویم اما دلم برای سبزی کاشتن توی باغچه ی خانه یمان لک می زند،برای آب دادن صبح به صبح گلدان ها برای آرامش بعدازظهر و آفتاب پهن شده کف اتاق ... ۳/من هر شب از میان هزاران چراغ زرد و نارنجی عبور می کنم،تمام خستگیم را می گذارم توی تاکسی و به این فکر می کنم که یک روز تمامشان تمام می شوند.تمام این اضطراب و پریشانی ......

    ادامه مطلب
  • بگذار گنجشک ها برایمان بخوانند

  • نیلوبلاگ

    گاهی خودم را در آینه نگاه می کنم ،مثل تمام سال هایی که گه گاه به چشم هایم در آینه زل زده ام و از خودم پرسیده ام که آیا با تمام وجود شاد هستم یا غمی پیچک وار تمامم را گرفته ؟ آرام آرام از بهت و پریشانی این چند سال اخیر بیرون آمده ام از نگاه های مات و خیره ی پشت پنجره خبری نیست .باران دلگیرم نمی کند و شب های مهتابی بین نور آبی رنگ ماه خیالپردازی می کنم.فارغ التحصیل شده ام ،کاری دارم که در آن بیشترین...

    ادامه مطلب
  • شبیه به صدایی که می پیچد می پیچد

  • نیلوبلاگ

    صبح ،تاکسی ،ده پله که بالا می روم ،دسته کلید،شیر کاکائو ،ظهر ،دسته کلید ،ده پله که پایین می آیم ،تاکسی و تکرار دوباره ی تمام کارهای خرده ریزی که این بین انجام می دهم در فاصله ی زمانی بعدازظهر تا شب ریتم منظم کسل کننده ای به روزهایم داده.و بدتر از آن عادت به این تکرار است که کم کم حافظه ام را رو به زوال می برد .سعی می کنم در مسیر رفت آیه های قرآن را زمزمه کنم سوره ها را از وسط بخوانم و یکی در میان ...

    ادامه مطلب
  • از طرفی به مصمم بودنش حسودی هم می کردم

  • نیلوبلاگ

    قرار نبود کسی با حرکات ژانگولری و بازوهای پف کرده مخم را بزند ،جزوه هایم در هیچ کدام از راهرو های دانشگاه نریخت و از شعر خواندن توی کافه و بوی قهوه و این سوسول بازی ها هم خبری نبود .تمام مدت آنجا مرد سر به زیر و آرامی نشسته بود که تصمیمش را گرفته بود و روی انتخابش ثابت قدم بود .در عوض من از همان روز اول با چشم های باریک شده ،یقه ی بالا داده و ذره بین به دست بالای سرش می چرخیدم ،حرکاتش را واکاوی می...

    ادامه مطلب
  • از طرفی به مصمم بودنش حسودی هم می کردم

  • نیلوبلاگ

    از طرفی به مصمم بودنش حسودی هم می کردم قرار نبود کسی با حرکات ژانگولری و بازوهای پف کرده مخم را بزند ،جزوه هایم در هیچ کدام از راهرو های دانشگاه نریخت و از شعر خواندن توی کافه و بوی قهوه و این سوسول بازی ها هم خبری نبود .تمام مدت آنجا مرد سر به زیر و آرامی نشسته بود که تصمیمش را گرفته بود و روی انتخ...

    ادامه مطلب
  • بگذار گنجشک ها برایمان بخوانند

  • نیلوبلاگ

    گاهی خودم را در آینه نگاه می کنم ،مثل تمام سال هایی که گه گاه به چشم هایم در آینه زل زده ام و از خودم پرسیده ام که آیا با تمام وجود شاد هستم یا غمی پیچک وار تمامم را گرفته ؟ آرام آرام از بهت و پریشانی این چند سال اخیر بیرون آمده ام از نگاه های مات و خیره ی پشت پنجره خبری نیست .باران دلگیرم نمی کند و...

    ادامه مطلب
  • شبیه به صدایی که می پیچد می پیچد

  • نیلوبلاگ

    صبح ،تاکسی ،ده پله که بالا می روم ،دسته کلید،شیر کاکائو ،ظهر ،دسته کلید ،ده پله که پایین می آیم ،تاکسی و تکرار دوباره ی تمام کارهای خرده ریزی که این بین انجام می دهم در فاصله ی زمانی بعدازظهر تا شب ریتم منظم کسل کننده ای به روزهایم داده.و بدتر از آن عادت به این تکرار است که کم کم حافظه ام را رو به ز...

    ادامه مطلب
  • آخرین شب کار من!

  • نیلوبلاگ

    توی تاکسی حسی داشتم مثل کشیده شدن به دو جانب ! یک جانب دلتنگیم برای مکان و آدمایی بود که یک سال رو هر روز باهاشون گذروندم باهاشون خندیدم ازشون دلخور شدم حرف زدیم غصه خوردیم شاد بودیم گله کردیم و یک جانب خوشحالیم برای زمان و ساعت هایی بود که می تونستم به این تن خسته استراحت بدم و در تملک خودم باشم . ...

    ادامه مطلب
  • بهار است و خرداد نزدیک

  • نیلوبلاگ

    در آستانه ی خرداد ایستاده ام در مسیر بادها کلمات با من بیگانه اند ذهنم خالی قلبم لبالب از بودن ها و خواستن های مدام زندگی آرام این روزهای من سلام ......

    ادامه مطلب