
گاهی خودم را در آینه نگاه می کنم ،مثل تمام سال هایی که گه گاه به چشم هایم در آینه زل زده ام و از خودم پرسیده ام که آیا با تمام وجود شاد هستم یا غمی پیچک وار تمامم را گرفته ؟ آرام آرام از بهت و پریشانی این چند سال اخیر بیرون آمده ام از نگاه های مات و خیره ی پشت پنجره خبری نیست .باران دلگیرم نمی کند و شب های مهتابی بین نور آبی رنگ ماه خیالپردازی می کنم.فارغ التحصیل شده ام ،کاری دارم که در آن بیشترین...
ادامه مطلب
گاهی خودم را در آینه نگاه می کنم ،مثل تمام سال هایی که گه گاه به چشم هایم در آینه زل زده ام و از خودم پرسیده ام که آیا با تمام وجود شاد هستم یا غمی پیچک وار تمامم را گرفته ؟ آرام آرام از بهت و پریشانی این چند سال اخیر بیرون آمده ام از نگاه های مات و خیره ی پشت پنجره خبری نیست .باران دلگیرم نمی کند و...
ادامه مطلب
حرف های زیادی ست برای گفتن .اتفاقاتی که از روزهایمان گذشته لحظه هایی که شاد بودیم آواز خوانده ایم ،رقصیده ایم .روزهای بی فروغ و دردناکی که جای خالی دست ها ،چشم ها و صدای نزدیک ترین انسان زندگیمان در دست ها ،چشم ها و صدای ما هویداست .باید از تمامشان نوشت .از روزهای خوش بهاری که برایش شعر سرودیم و سبز بودیم و سرمستانه بین تاک های خام و بکرش قدم زدیم .از شب های دردناکی که خودمان را سپردیم به خیابان های ماشین گرفته ی شلوغ ،که شاید ازدحام و صداها و بوق ها ما را از درون ِ غم دیده مان بگیرد و با خود ببرد .باید از همه شان گفت باید از همه شان حرف زد و آرام شد ... ...
ادامه مطلب